شرح پویش
یک شب، درست وقتی هوا داشت تاریک میشد، یاسین کنار پنجره ایستاده بود.
مامان گفت: «یاسین جان، امشب قراره یک مهمون بیاد.» یاسین گفت: «مهمون؟ کیه؟» مامان لبخند زد و گفت: «ماه رمضون🌙.» یاسین سرش را کج کرد و گفت: «ماه که تو آسمونه!» بابا که چای میریخت، گفت: «این ماه، مهمون دلهای مائه🌱.»
همان موقع، یاسین دید ماه آرامآرام توی آسمان پیدا شد؛ نازک، درخشان و خندان. احساس کرد ماه دارد به او چشمک میزند.
شب، سفرهی کوچکی پهن شد. همه کنار هم نشسته بودند. مامان گفت: «ماه رمضون یعنی با هم بودن.» بابا گفت: «یعنی مهربونتر بودن.» یاسین گفت: «یعنی صبر کردن»
فردا صبح، یاسین وقتی هنوز ماه در آسمان بود، گفت: «سلام ماه رمضون🌙.» ماه چیزی نگفت، اما انگار نورش بیشتر شد. در طول روز، یاسین تصمیم گرفت یک کار کوچولو بکند. اول، اسباببازیهایش را جمع کرد. بعد، به مامان کمک کرد سفره را بچیند.
مامان یاسین را بغل کرد و گفت: «دیدی؟ ماه رمضون با کارای کوچولو شروع میشه» یاسین خندید و گفت: «پس من هم دوست ماه رمضونم.»💛
ما منتظر ویدئو و تصاویر قصهخوانی و سفره افطارتون کنار بچهها هستیم.📸

