
سنگ جادویی

از کتاب
باغچهی ما زمستان پیش ۱
پیش ۱زمستانبهمنهفته اول
۰۰:۰۰۰۰:۰۰
امروز که خورشیدخانم از خواب بیدار شد و به جنگل قصهها تابید، پرزی و نرمین تصمیم گرفتند به جنگل بروند و لابهلای برفها دنبال فندق بگردند. همینطور که میدویدند و برفها را کنار میزدند، یک سنگ بزرگ و عجیب پیدا کردند! یک سنگ صورتی که بوی شکوفههای یاس میداد. نرمین گفت: «وای! چه بوی خوبی! چه سنگ عجیبی!»
پرزی هم گفت:…
