
گمشده

از کتاب
باغچهی ما زمستان پیش ۱
پیش ۱زمستاناسفندهفته اول
۰۰:۰۰۰۰:۰۰
صدای گریه پرسنج خیلی خیلی بلند بود! پرسنج محکم پاهایش را روی زمین می کوبید و گریه می کرد و می گفت: کفش قشنگم! کفش بزرگم! من کفشم را می خواهم!
و باز هم گریه می کرد! پرسنج یک لنگه از کفش های قشنگی که پروانه طلایی به او داده بود را گم کرده بود و خیلی خیلی ناراحت بود.
برفین گفت: گریه نکن پرسنج! من کل جنگل را می گردم و…
