
راز ستارگان

از کتاب
باغچهی ما پاییز پیش ۱
پیش ۱پاییزآذرهفته اول
۰۰:۰۰۰۰:۰۰
پرزی بالشاش را مرتب کرد و چند بار آن را این طرف و آن طرف کرد. داشت با خودش فکر میکرد: «چرا من امشب خوابم نمیبرد؟»
در تاریکی اتاق متوجه شد مادرش از خانه بیرون رفت. پرزی کمی کنجکاو شد و خیلی آرام پشت سر مادرش از خانه خارج شد. دید مادرش همینطور از درخت بالا میرود. پرزی هم دنبال مادر راه افتاد و از درخت بالا…
