
بازی جدید

از کتاب
باغچهی ما پاییز پیش ۲
پیش ۲پاییزمهرهفته چهارم
۰۰:۰۰۰۰:۰۰
یک روز زیبا در سنجابستان، بچهها دور هم جمع شده بودند، اما مثل همیشه خوشحال نبودند.
برفین دستش را که در یک گچ سفید بسته بود، به آرامی بالا آورد و به نرمین گفت:
«دستم درد میکند و نمیتوانم با شما بازی کنم. من حتی نمیتوانم از درخت بالا بیایم و حوصلهی بازی هم ندارم.»
پرسنج، نرمین، دمدراز و پرزی که دور او جمع شده…
