قصه مناسبتی
شرح فعالیت
ابزارها: ندارد سنجاب کوچولو و فندقِ عجیب و غریب یکی بود یکی نبود، در جنگل سبز و قشنگی، سنجابی کوچولو به نام فندق زندگی می کرد. فندق خیلی بازیگوش بود و دوست داشت روی درخت ها بالا برود و دنبال بلوط و فندق بگردد. یک روز، فندق در لانه اش یک فندقِ خیلی براق و بزرگ پیدا کرد. این فندق با بقیه فرق داشت. وقتی فندق آن را برداشت، نوری قشنگ از آن تابید. فندق با خودش فکر کرد: «حتماً این فندق عجیب و غریبه!» او فندق عجیب وغریب را برداشت و با خود به جنگل برد. هر جا که فندق را می گذاشت، اتفاق جالبی می افتاد؛ مثلاً وقتی آن را زیر گل می گذاشت، گل خیلی بزرگ و قشنگ می شد. وقتی کنار جوی آب می گذاشت، آب جوی تبدیل به آب میوه های خوش طعم می شد. فندق با فندقِ عجیب و غریبش به همه ی موجوداتِ جنگل کمک می کرد. به سنجاب های دیگر با پیدا کردن فندق، به پرنده ها با زیباتر کردن لانه ها و به خرگوش ها با پیدا کردنِ سبزیجات تازه کمک کرد. همه ی موجودات جنگل او را دوست داشتند و می گفتند: «فندق کوچولو با فندقِ عجیب و غریبش، مهربان ترین سنجاب جنگله!» فندق هم یاد گرفت که فندقِ عجیب و غریب فقط یک فندق نیست، بلکه هدیه ای قشنگ است برای کمک کردن به دیگران.
