قصهی هفته

من سنجاب ام
جمعه صبح که پرسنج از خواب بیدار شد، مادرش از او خواست برای صبحانه فندق بیاورد. پرسنج به راه افتاد. بعد از مدتی که راه رفت، خسته شد و نشست تا استراحت کند. همان موقع دید که یک لاکپشت آرامآرام از کنارش رد شد. لاکپشت بدون اینکه نگران چیزی باشد، رفت توی لاکش و به راحتی استراحت کرد. پرسنج با خودش فکر کرد: «چه خوب است که لاکپشت، خانهاش همیشه همراهش است و هر وقت خسته شود، میتواند درونش استراحت کند. کاش من هم مثل لاکپشت همیشه یک خانه همراهم داشتم.» او با شاخهها و برگهای جنگل یک لاک درست کرد و به پشتش بست. با این لاک احساس کرد حالا هر وقت خسته شود میتواند مثل لاکپشت استراحت کند. اما وقتی میخواست حرکت کند، متوجه شد که لاکش خیلی سنگین است و نمیتواند خوب بدود. در همین موقع، یک خرگوش با سرعت از کنارش گذشت. خرگوش با پرشهای بلند از روی چالهای که پرسنج نمیتوانست از روی آن رد شود، پرید و به راحتی به آن طرف چاله رسید. پرسنج با خودش گفت: «خرگوش چه راحت میتواند بپرد و بدود. کاش من هم میتوانستم مثل خرگوش سبک و سریع باشم.» او لاکش را کنار گذاشت و تلاش کرد مثل خرگوش از روی چاله بپرد، اما پرشش به اندازه خرگوش نبود و به سختی توانست از روی چاله بپرد و پایش کمی درد گرفت. رفت و رفت تا به درخت فندق رسید. رفت بالا و چند فندق چید و در جیبش گذاشت. در راه برگشت به خانه، یک پرنده کوچک را دید که از بالای سرش پرواز کرد. پرسنج فکر کرد: «کاش من هم بال داشتم و میتوانستم مثل پرنده از روی همه این چالهها پرواز کنم.» با چند برگ، دو بال کوچک برای خودش درست کرد و تلاش کرد پرواز کند. از روی چند تا از چالهها با بالهایش عبور کرد. اما وقتی به خانهشان رسید، متوجه شد که این بالها برای بالا رفتن از تنه درخت کمکی به او نمیکنند. در همان لحظه، مامان که دنبال پرسنج میگشت، از بالای درخت صدایش کرد: «پرسنج! اینجایی؟ چرا اینقدر آمدنت طول کشید؟» پرسنج با صدای آرام گفت: «مامان، من سعی کردم مثل لاکپشت، خرگوش و پرنده باشم، اما هرکدامشان کاری میکنند که من نمیتوانم.» مامان با لبخند گفت: «عزیزم، هرکدام از ما تواناییهای مخصوص خودمان را داریم. لاکپشت خانهاش را همیشه با خودش دارد، خرگوش میپرد و پرنده پرواز میکند. اما تو هم یک سنجابی و سنجابها بهتر از هر حیوان دیگری میتوانند از درختها بالا بروند.» همین موقع، یک عقاب بزرگ در آسمان ظاهر شد. پرنده کوچک که روی شاخهای نزدیک نشسته بود، با ترس بال زد و فرار کرد و عقاب دنبالش رفت. پرسنج با تعجب دید که پرنده کوچولو نمیتواند مثل او سریع از درخت بالا برود و در لانه پنهان شود. فهمید که هرکسی تواناییهای مخصوص خودش را دارد. پرسنج به راحتی از درخت بالا رفت و کنار مامانش نشست. مامان گفت: «میبینی پرسنج؟ هرکدام از ما کاری را بهتر از بقیه انجام میدهیم. مهم این است که بدانی تو هم تواناییهای بینظیری داری.» پرسنج با لبخند گفت: «حق با شماست مامان، من هم یک سنجابم و میتوانم به راحتی از درختها بالا بروم.»
روزهای هفته(۷)
پوشش این هفته
- مهارتهای حرکتی۲۲٪
- محیطزیست و طبیعت۲۰٪
- ذوق هنری و زیباییشناسی۱۶٪
- مهارتهای ذهنی۱۶٪
- صفات اخلاقی و اجتماعی۱۲٪
- مهارتهای زبان فارسی۱۰٪
- حس دینی و علایق مذهبی۲٪
- روحیه و رفتار عاطفی۲٪
- انس با قرآن۰٪
- بهداشت و ایمنی۰٪
- هویت ملی۰٪
پراکندگی فعالیتها
- بازی۱۱ • ۵۲٪
- خلاقیت۳ • ۱۴٪
- نقاشی۳ • ۱۴٪
- کاردستی۲ • ۱۰٪
- خط چین۱ • ۵٪
- دعا۱ • ۵٪
- آواشناسی۰ • ۰٪
- برچسب۰ • ۰٪
- علوم۰ • ۰٪
- قرآن۰ • ۰٪
- قصه۰ • ۰٪
- ماز۰ • ۰٪
- منطق ریاضی۰ • ۰٪
ملزومات این هفته
- ×۴مداد رنگی
- ×۳پاستل
- ×۳چسب
- ×۲چوب
- ×۲قیچی (ایمن)
- ×۲مداد
- برچسب بستنی (ضمیمه کتاب)
- بطری نوشابه
- تخیل
- تصویر قسمتی از حیوانات
- جعبه ی کارتن کوچک (شبیه کارتن کفش یا خوراکی)
- حیوانات پلاستیکی
- خمیربازی
- دستمال کاغذی
- رنگ
- صندلی پلاستیکی
- طناب
- کاغذ رنگی
- کاغذ سفید یا رنگی
- کاغذ یا ظروف یکبار مصرف
- کاغذ یا مقوا
- کاغذها یا نقاشی سنجاب ها
- کاغذهایی که شکل موجودات یا اشیا را روی آن کشیدید
- کاموا
- گچ
- لاستیک های قدیمی
- لگو
- ماژیک
- مداد یا خودکار
- وسایل بازیافتی مثل بطری
