شاخه های عجیب
دمدراز روی شاخهای دراز کشیده بود و از دلدرد به خودش میپیچید.
خانم سنجیده گفت: «یه دمنوش پونه حالت رو بهتر میکنه. نرمین! برفین! پرسنج! برید کنار رودخونه و مقداری برگ پونهی تازه بیارید.»
نرمین گفت: «من برگهای پونه رو نمیشناسم.»
برفین و پرسنج هم گفتند: «ما هم همینطور.»
خانم سنجیده روی کاغذ یک نقاشی از برگهای پونه کشید و گفت: «این نقاشی کمکتون میکنه بتونید برگهای پونه رو پیدا کنید، ولی حواستون باشه زود برگردید.»
سنجابکها با خوشحالی راهی شدند و در راه مدام به برگها نگاه میکردند، ولی هیچکدام شبیه برگ پونهای که خانم سنجیده کشیده بود، نبودند.
برفین گفت: «باید به رودخونه برسیم، اونجا حتماً برگ پونه پیدا میشه.»
هنوز به رودخونه نرسیده بودند که ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد و سنجابکها خیلی زود حسابی خیس شدند.
برفین که تعجب کرده بود گفت: «چه بارون یکدفعهای! کاش بعد از اینکه پونهها رو پیدا میکردیم شروع میشد.»
نرمین به اطراف نگاه کرد و گفت: «بیایید بریم زیر اون شاخهی عجیب.»
سهنفری دویدند و زیر آن شاخهی عجیب پناه گرفتند.
پرسنج با ناراحتی گفت: «همهی لباسهام خیس شد.»
نرمین یاد نقاشی راهنما افتاد. خواست آن را از جیبش بیرون بیاورد که یهو… پاره شد، چون کاغذ کاملاً خیس شده بود. نقاشی روی آن هم تقریباً پاک شده بود و دیگر نمیشد از آن برای پیدا کردن برگ پونه استفاده کرد.
نرمین با ناراحتی گفت: «تقصیر من بود، نباید میذاشتم نقاشی خیس بشه.»
برفین گفت: «تقصیر بارونه! حالا دیگه نمیتونیم برگ پونه پیدا کنیم.»
ناگهان یک صدای عجیب از بالای سرشان آمد: «نگران نباشید، من برگ پونه رو خوب میشناسم!»
سنجابکها با تعجب بالا را نگاه کردند و دیدند دو چشم از بین شاخهها بیرون زده و به آنها نگاه میکند.
آن چشمها، چشمهای یک گوزن بود! تازه متوجه شدند که آن شاخههای عجیب که زیرش رفته بودند، در واقع شاخهای گوزن بوده است!
نرمین با عجله گفت:
«معذرت میخوایم آقای گوزن! نمیدونستیم زیر شاخهای شما اومدیم!»
آقایِ گوزن خندید و گفت: «اشکالی نداره، بارون شما رو پیش من آورده. میدونید این بارون چقدر برای جنگل مهمه؟»
برفین با تعجب پرسید: «مگه بارون بهجز خیس کردن ما و خراب کردن نقاشیمون فایدهی دیگهای هم داره؟»
آقای گوزن توضیح داد: «اگه باران نبود، الآن ما نمیتونستیم در اینجا زندگی کنیم. باران زمین رو زنده میکنه، به درختا و گلها جون میده، و حتی به اون دونهی گردویی که کاشتید هم کمک میکنه تا بهتر رشد کنه! نگاه کنید، بارون بند اومد! بیایید بریم تا برگهای پونه رو نشونتون بدم!»
سنجابکها پشت سر گوزن پیر حرکت کردند. او کمکشان کرد برگهای پونه را پیدا کنند و بچینند.
سنجابکها بعد از خداحافظی با گوزن، به سنجابستان برگشتند. دمدراز که حالا منتظر دمنوش بود، با دیدن برگهای تازهی پونه خوشحال شد.
سنجابکها کنار هم نشستند، از ماجرای آشنایی با گوزن گفتند و دمنوش پونه را با خوشحالی نوشیدند. آنها حالا میدانستند که باران بهاری و مراقبت از درختان چقدر برای جنگل و حیواناتش مهم است.