🌱 میز کار مربیباغچه‌ی ما بهار پیش ۲

هفته سوم

فروردین۰ فعالیت • ۰ هدف آموزشی • ۰ ابزار

قصه‌ی هفته

قصه‌ی این هفته

سوغاتی

پرسنج در کلاس کوچکشان روی یک برگ خیلی بزرگ نشسته بود و منتظر دوستانش بود. از تنهایی حوصله‌اش سر رفته بود چون کسی نبود که با او بازی کند. بالاخره نرمین و برفین از راه رسیدند. آن‌ها چند بسته‌ی کوچک با خود داشتند که با برگ‌های تازه، کادوپیچ شده بود. پرسنج با تعجب به آن‌ها نگاه کرد و پرسید: «اون چیه توی دستتون؟» نرمین آن را به پرسنج داد و گفت: «بفرمایید سوغاتی!» پرسنج با خوشحالی به بسته نگاه کرد و آن را باز کرد. داخلش چیزی شبیه گردو بود؛ با بوی خوب. برفین گفت: «اسمش گردو شکلاتیه، شایدم شکلات گردویی! از جنگل پایین برکه آوردیم؛ جایی که چند روز اون‌جا بودیم.» پرسنج که دوست داشت همراه آنان به جنگل پایینی برود، با ناراحتی گفت: «ولی من جایی نرفتم… همین‌جا بودم، روی درخت خودمان.» بعد به آب‌پاش توی دستش نگاه کرد و با لبخند گفت: «ولی دانه‌ی گردوتون رو هر روز آب دادم و مراقبش بودم! تازه یک چیز جالب هم پیدا کردم!» برفین پرسید: «چه چیزی پیدا کردی؟!» پرسنج به کاغذ توی دستش اشاره کرد و گفت: «هر روز که می‌رفتم تا به دانه آب بدهم، یک آدم کوچک می‌آمد و آن‌جا می‌نشست. گاهی روی درخت‌ها را نگاه می‌کرد، انگار دنبال چیزی می‌گشت. یک روز که من را دید، با کاغذ این را درست کرد و یک چیزی رویش کشید و به سمت من پرتاب کرد.» برفین گفت: «یک آدم؟ حتماً آرش بوده!» پرسنج پرسید: «آرش؟ آرش کیه دیگه؟» نرمین گفت: «اون یه آدمه که دوست ماست.» پرسنج گفت: «اون دوست شماست؟ پس حتماً می‌خواسته این رو به شما بده؛ اما نمی‌دونم منظورش از این نقاشی چی بوده.» نرمین نقاشی را نگاه کرد و گفت: «شاید منظورش این بوده که ما بریم پیشش!» سه‌نفری به سمت خانه‌ی آرش حرکت کردند و وقتی رسیدند، برفین در سوتی که آرش به او داده بود فوت کرد… آرش از خانه بیرون آمد و از دیدن سنجاب‌ها خیلی خوشحال شد. آرش گفت: «منتظرتون بودم… بیایید بریم تو حیاط! یک چیز جالب براتون دارم!» سنجابک‌ها با آرش وارد حیاط شدند و دیدند که یک درخت بزرگ در آن‌جاست و روی آن، یک خانه‌ی درختی ساخته شده! آرش گفت: «این خونه رو برای شما ساختم…» سنجاب‌ها خیلی خوشحال شدند و رفتند بالای درخت و مشغول بازی شدند. بعد از مدتی، پرسنج گفت: «من باید برگردم! مامانم گفته قبل از تاریک شدن هوا باید خانه باشم.» وقتی پایین آمدند، برفین یک سوغاتی مثل همان که به پرسنج داده بود، به آرش داد و گفت: «این هم هدیه‌ی ما به تو!» آرش خندید و گفت: «متشکرم! راستی، هر موقع دوست داشتید می‌تونید بیایید این‌جا!»

فایل صوتی موجود است

فعالیت‌های هفته(۰)

برای این هفته فعالیتی ثبت نشده.
برای فعالیت‌های این هفته ابزار خاصی ثبت نشده.