ترک خانه
صدای باران بهاری که به برگها میخورد، شنیده میشد.
نرمین، برفین، بابا سنجار و مامان ساجر در خانهی روی درخت خوابیده بودند که ناگهان درخت لرزید!
گرومپ!
انگار چیزی محکم به درخت برخورد کرده بود.
بعد از چند ثانیه، دوباره چیزی به درخت برخورد کرد. گرومپ! گرومپ! گرومپ!
بابا سنجار و برفین از جا پریدند و روی شاخه رفتند تا ببینند چه خبر شده!
دیدند که آقایِ گوزن دارد با شاخهایش به درخت میکوبد!
بابا سنجار گفت: «سلام آقای گوزن! چه خبر شده؟!»
آقای گوزن گفت: «باید زودتر خانهتان را ترک کنید!»
بابا سنجار پرسید: «چرا؟»
آقای گوزن گفت: «به خاطر آب! آب از مسیر رودخونه خارج شده و داره به سمت شما میآد! ممکنه درخت شما از جا کنده بشه!»
بابا سنجار سریع به خانه برگشت و ماجرا را برای مامان ساجر توضیح داد و گفت: «سریع باید وسایلمون رو جمع کنیم و بریم!»
سنجابها دوباره صدای آقای گوزن را شنیدند که فریاد میزد: «عجله کنید! آب به کنار درخت شما رسیده!»
بابا سنجار وسایل را برداشت و وقتی میخواست پایین برود، دید آب به پایین درخت رسیده است.
آقای گوزن گفت: «اشکالی نداره؛ بیایید روی پشت من.»
آقایِ گوزن با سختی روی آب شروع به حرکت کرد و هر طور که شده، موفق شد سنجابها را به بالای جاده برساند؛ جایی که خشک بود و آب به آنجا نمیرسید.
آقای گوزن آنها را پیاده کرد و گفت: «من باید برم به کمک بقیهی حیوانات!»
مامان ساجر گفت: «حالا ما کجا بریم؟»
برفین گفت: «من یه خانهی درختی خوب سراغ دارم؛ خانهی درختی که در حیاط خانهی آرش است!»
بابا سنجار گفت: «همون پسر بچهای که کمک کرد تا تو رو در جنگل پیدا کنیم؟!»
نرمین گفت: «بله بابا، همونه! ما یه بار رفتیم اونجا. آرش به ما گفت: «هر موقع دوست داشتید، میتونید به اینجا بیایید.»»
خانوادهی سنجابی به سمت خانهی آرش درون شهر حرکت کردند.