هدیه ای برای معلم
صبح روز بعد از سیل، خانواده سنجابها در خانهی درختیای بودند که در حیاط خانهی آرش بود. باران هنوز نمنم میبارید. آرش که از دیدن خانوادهی سنجابها خیلی خوشحال شده بود، گفت: «اینجا هرچقدر بخواهید، میتونید بمونید.»
مامان آرش در حالیکه صبحانه آماده میکرد، گفت: «فردا روز معلمه آرش. هدیهای برای خانم معلمت آماده کردی؟»
آرش کمی فکر کرد و گفت: «نه… ولی با کمک نرمین و برفین میتونم یه چیزی درست کنم!»
برفین با هیجان گفت: «ما همیشه برای روز معلم یه چیزی برای خانم سنجیده درست میکردیم. الان هم میتونیم به تو کمک کنیم.»
آرش، نرمین و برفین همه با هم دست به کار شدند. مامان آرش پارچهای کوچک آورد و آرش با کمک نرمین و برفین، روی آن با برگها و گلبرگهای خشک، یه طرح زیبا از درخت درست کرد.
شب که شد، هدیه آماده بود و آرش به نرمین و برفین گفت: «اگه دوست داشتید، میتونید فردا همراه من به مدرسه بیایید!»
صبح روز بعد، آرش، نرمین و برفین را در کولهپشتیاش گذاشت و به مدرسه رفت. وقتی وارد کلاس شد، بچهها با خوشحالی پیش خانم معلمشان رفتند. همه هدیههاشون را به معلمشان دادند، ولی وقتی آرش هدیهاش را آورد و اون پارچهی زیبا را باز کرد، خانم معلم خیلی تعجب کرد و با خوشحالی گفت: «این هدیه خیلی قشنگه آرش! خودت درستش کردی؟ از هدیهی بسیار زیبات ممنونم!»
نرمین و برفین وقتی شنیدند معلم آرش چقدر از هدیهاش خوشحال شده، دلشان برای خانم سنجیده تنگ شد.
بعدازظهر، وقتی آرش به خانه برگشت، پدربزرگش با خانوادهی سنجابها دربارهی سیل صحبت کرد.
او گفت: «سیلی که دیروز دیدیم، به خاطر قطع کردن درختهای زیاد پشت رودخونهست. وقتی درخت نباشه، آب در جنگل راه میافته.»
برفین با تعجب پرسید: «چه کسانی درختها رو از بین بردهان؟»
بابای آرش سرش را تکان داد و گفت: «متأسفانه بعضی آدمها جنگلها رو برای ساختوساز یا فروش چوب نابود میکنن، ولی ما میتونیم کمک کنیم. باید کاری کنیم که دیگه چنین اتفاقی نیفته.»
در این هنگام نرمین و برفین از آرش خواستند تا به سمت جنگل بروند تا شاید خبری از خانم سنجیده پیدا کنند.