نجات درختان جنگل
چند روزی از آمدن خانم سنجیده و پرزی گذشته بود. سنجابها همچنان در خانهی درختی آرش زندگی میکردند و هر روز با او و پدرش دربارهی نجات جنگل و حیوانات آن صحبت میکردند.
بابا سنجار گفت: «باید جلوی قطع کردن درختان رو بگیریم.»
پدر آرش گفت: «درسته! همینطور باید درختان جدید هم کاشته شود!»
آرش گفت: «من میتونم با بچههای مدرسه دربارهی این موضوع صحبت کنم.»
نرمین گفت: «ما هم با تو میآییم. باید به بچهها بگیم که این جنگل فقط برای انسانها نیست، خونهی خیلی از حیوانات هم هست.»
صبح روز بعد، همراه آرش، نرمین و برفین هم به مدرسه رفتند.
آرش همهی بچههای کلاس رو جمع کرد و گفت: «دوستان من! حتماً از سیل چند روز پیش خبر دار شدهاید. میدونستید یکی از چیزهایی که جلوی سیل رو میگیره، وجود درختهاست؟»
یکی از بچهها پرسید: «ما چطوری میتونیم کمک کنیم؟»
آرش توضیح داد: «میتونیم درخت بکاریم و به بزرگترها بگیم که درختها رو قطع نکنند.»
نرمین که از داخل کولهپشتی آرش به صحبتها گوش میداد، آرام نزدیک گوش آرش گفت:
«بهشون بگو که این جنگل برای سنجابها هم هست.»
آرش لبخندی زد و گفت: «دوستان من! جنگل فقط برای ما نیست، برای حیوانات هم هست! روباهها، جغدها، خرگوشها، سنجابها و کلی موجود دیگه! این رو باید به گوش همه برسونیم!»
یکی از بچهها گفت: «پدر من خبرنگاره. میتونم ازش بخوام که یه مصاحبه با تو انجام بده!»
یکی دیگه از بچهها گفت: «پدر من نگهبان جنگلهاست! میتونیم یه نامه بنویسیم تا من به پدرم برسونم!»
هر کس پیشنهادی داد تا کمک کند این مشکل را حل کنند.
آرش و سنجابها خوشحال از اینکه تونسته بودند کاری انجام دهند، به خانه برگشتند.
آن شب، آرش و پدرش نامهای برای نگهبان جنگلها نوشتند تا اینکه فردا به او برسانند.