حیوانات شب
سنجابکها که از خانم سنجیده خبری نداشتند، تصمیم گرفتند به جنگل بروند تا خبری از او و دخترش پرزی پیدا کنند.
آرش گفت: «هوا تاریکه. صبر کنید تا فردا صبح بریم.»
نرمین گفت: «ممکنه امشب به کمک ما احتیاج داشته باشند.»
آرش قبول کرد و نرمین و برفین را در کولهپشتیاش گذاشت و راهی جنگل شد.
در جنگل، همهچیز ساکت بود. صدای پرندگان کمتر شنیده میشد و خیلی از درختها خالی از حیوانات شده بودند.
آرش گفت: «میدونید بعضی حیوانات شبا بیرون میان؟»
برفین گفت: «مثلاً چه حیواناتی؟»
آرش گفت: «مثلاً کرمهای شبتاب، خفاشها، مارها!»
برفین گفت: «باید زودتر خانم سنجیده و پرزی رو پیدا کنیم. ممکنه تو خطر باشن.»
همینطور که آرام در جنگل حرکت میکردند، ناگهان صدایی از پشت سرشان شنیدند. انگار که چیزی داشت حرکت میکرد. (فکر میکنید صدای چی بود؟)
یک چیزی در تاریکی گفت: «دنبال چیزی میگردید؟»
عه! این که آقای گوزن است. نرمین سلام کرد و گفت: «ما رو ترسوندین. ما دنبال خانم سنجیده و پرزی میگردیم. شما ازشون خبری داری؟»
آقای گوزن سرش را تکان داد و گفت: «من اونا رو آن طرف جنگل، روی یک درخت دیدم. دنبالم بیایید.»
آقای گوزن آنها را به آنطرف جنگل، تا کنار یک درخت برد و گفت: «باید بالای همین درخت باشند!»
برفین گفت: «پس کجان؟ چرا من نمیبینمشون؟»
خانم سنجیده و پرزی، وقتی صدای برفین را شنیدند، از پشت برگها بیرون آمدند. با سرعت از درخت پایین آمدند و یکدیگر را بغل کردند.
نرمین گفت: «من دلم براتون خیلی تنگ شده بود.»
آرش که عقبتر ایستاده بود، گفت: «تو خانهی درختی، برای شما هم جا هست!»
خانم سنجیده و پرزی که تو تاریکی آرش رو ندیده بودند، ترسیدند و سریع برگشتند بالای درخت!
نرمین و برفین به خانم سنجیده توضیح دادند که آرش دوستشان است و خیلی به آنها کمک کرده است. آنها از اینکه توانسته بودند خانم سنجیده را پیدا کنند، خوشحال بودند و همگی به سمت خانهی درختی حرکت کردند.