خبرنگار مهربان
🌅 صبح روز بعد، آرش 🎒 که کولهپشتیاش سنگینتر شده بود، به مدرسه 🏫 رفت؛ چون مثل همیشه نرمین 🐿️ و برفین 🐿️ داخلش بودند.
✉️ اول از همه نامهای که شب قبل با کمک پدرش 👨🦳 نوشته بود را به دوستش داد تا به نگهبان جنگلها برساند.
📚 کلاس شروع شد. خانم معلم 👩🏫 دربارهی میوههای بهاری 🍓🍒 صحبت میکرد. او از بچهها پرسید: «کسی میدونه فصل بهار چه میوههایی داره؟»
آرش که فکرش درگیر جنگل 🌳 بود حرفی نزد.
👩🏫 دوباره پرسید: «آرش! شما میدونی؟»
آرش چیزی نگفت. نرمین از داخل کولهپشتی گفت: «توت فرنگی!» 🍓
آرش زیر لب گفت: «توت فرنگی؟»
خانم معلم لبخند زد 😊 و گفت: «آفرین! درسته. دیگه چی؟ کسی میتونه بگه؟»
برفین کمک کرد: «گیلاس!» 🍒
آرش با صدای بلند گفت: «گیلاس!»
معلم گفت: «آفرین آرش! امروز خیلی خوب جواب میدی!»
آرش خندید و چیزی نگفت. ناگهان در 🚪 کلاس را زدند.
معلم در را باز کرد. گفتند که آقای خبرنگار 📰 آمده تا با بچهها مصاحبه کند!
خبرنگار که پدر یکی از بچهها بود وارد کلاس شد. همکارش دوربین 🎥 بزرگی همراه داشت و وقتی بچهها آن را دیدند...