دوست جدید
اوایل زمستان بود و اولین برف زمستانی باریده بود. خانوادهای برای گردش و تفریح به جنگل آمده بودند. آرش، پسر کوچک این خانواده، کمی از مامان و بابا فاصله گرفت و در جنگل حرکت کرد. او به دنبال چیزی زیبا میگشت تا به مادرش هدیه بدهد، چون روز مادر نزدیک بود.
آرش هرچه گشت، چیزی پیدا نکرد؛ هیچ گلی در آن نزدیکی نبود! کمی در جنگل جلوتر رفت تا شاید بتواند یک گل زیبا پیدا کند. همینطور که در میان درختان جنگل حرکت میکرد، ناگهان… پایش درون چیزی گیر کرد و از درخت برعکس آویزان شد!
آرش در تلهای گیر کرده بود که شکارچی آنجا گذاشته بود تا حیوانات جنگل را شکار کند. هرچقدر پایش را تکان داد نتوانست خود را آزاد کند و حسابی ترسیده بود!
فریاد زد: «بابااا… ماماااان… کمککک!»
اما هیچکس صدایش را نشنید، چون حسابی از مامان و بابا دور شده بود…
نرمین و برفین که داشتند همان نزدیکیها روی درختان بازی میکردند، صدای فریادهای آرش را شنیدند. آنها نزدیک شدند و از پشت بوتهها نگاه کردند و دیدند پسری از شاخهی درخت آویزان است و خیلی ترسیده!
نرمین به برفین نگاهی انداخت و هر دو با سرعت به سمت آن درخت رفتند. آنها نمیتوانستند با آرش صحبت کنند، اما با نگاههایشان به او فهماندند که قصد کمک دارند. نرمین به دور تله چرخید و به آن نگاهی انداخت، بعد به برفین اشاره کرد که باید طناب را بجوند تا بتوانند پسر را نجات دهند و شروع به جویدن طنابهای تله کردند.
آرش با ترس و تعجب به آنها نگاه میکرد. چند دقیقه گذشت و بالاخره طناب پاره شد و پای آرش آزاد شد.
وقتی به زمین افتاد، با تعجب و خوشحالی نگاهی به سنجابکها انداخت و لبخندی زد و گفت: «متشکرم!»
اما قبل از اینکه بتواند باز هم چیزی بگوید، سنجابکها به سرعت به بالای درختها فرار کردند و در یک لحظه ناپدید شدند!
آرش گیج شده بود و با خودش فکر کرد شاید خیالاتی شده! او با تعجب بلند شد و سریع پیش خانوادهاش برگشت.
نرمین و برفین پنهانی از پشت برگها به رفتن آرش نگاه میکردند که دیدند یک مداد رنگی زیبا روی زمین افتاده است. آرش که هنوز متوجه نبود مدادش افتاده، به سرعت میدوید. او چند بار به عقب برگشت و به اطراف نگاه کرد؛ انگار میخواست سنجابکها را دوباره ببیند و با آنها صحبت کند، اما دیگر آنها را ندید.
برفین به سرعت پایین آمد، مداد را برداشت و دوباره به بالای درخت برگشت. آنها میخواستند آن وسیلهی زیبا را پیش آرش ببرند و به او پس بدهند اما میترسیدند به انسانها نزدیک شوند.
نرمین و برفین تصمیم گرفتند آن مداد رنگی زیبا را پیش خودشان نگه دارند تا شاید بتوانند روزی آن را به صاحبش بازگردانند…