اردوی یخی
خانم سنجابی از روز قبل به بچهها گفته بود که قرار است امروز به گردش در جنگل بروند؛ برای همین هرکس وسایل لازم را با خودش آورده بود: کفش، کولهپشتی، خوراکی، لباس گرم و …
وقتی همه به سنجابستان آمدند، خانم سنجابی گفت: «امروز میخواهیم به برکه برویم، همان برکهای که در پایین جنگل قرار دارد. راهش کمی طولانی است، تا وقتی که برسیم از من جدا نشوید.»
و به راه افتادند. رفتند و رفتند و رفتند… از لابهلای بوتهها رد شدند، از کنار درخت بزرگ رد شدند، از کنار درخت کوچک رد شدند، از کنار لاکپشت که درون لاکش بود رد شدند، از کنار خرگوشها که داشتند بپربپر میکردند گذشتند، تا اینکه صدای «قور، قور» شنیدند! صدای چی بود؟ صدای یک قورباغه بود که از چیزی عصبانی بود…
سنجابکها جلوتر که رفتند، دیدند یک قورباغه کنار برکه نشسته و عصبانی است. خانم سنجابی از قورباغه پرسید: «از چه چیزی ناراحتی؟»
قورباغه گفت: «از اینکه نمیتوانم امروز توی برکه شنا کنم.»
سنجابکها با تعجب به برکه نگاه کردند و دیدند که آب برکه یخ بسته است.
برفین گفت: «خیلی بد شد! اینهمه راه آمدیم تا برکه را ببینیم ولی حالا آب برکه یخ بسته!»
دمدراز گفت: «من فکر میکردم شاید بتوانیم ماهیهای توی برکه را ببینیم ولی حتما همهی آنها یخ زدهاند و مردهاند!»
خانم سنجابی گفت: «درست است که نمیشود توی این برکه شنا کرد، ولی فقط روی آب یخ بسته است و هنوز ماهیها توی برکه مشغول شنا هستند. بیایید جلوتر… ببینید چقدر زیبا هستند!»
برفین دوید روی برکه، همین که چند قدم جلو رفت، پایش لیز خورد و افتاد زمین!
خانم سنجابی گفت: «سنجابکها! آرام و با دقت روی برکه راه بروید چون ممکن است مثل برفین لیز بخورید!»
سنجابکها یکییکی آرام آمدند روی برکه. پرسنج گفت: «تا حالا روی برکه راه نرفته بودم!»
دمدراز به پرسنج گفت: «آنجا را ببین! یک ماهی قرمز کوچک توی برکه دارد شنا میکند!»
نرمین به پایین نگاه کرد و گفت: «برکه چقدر زیبا است! من میتوانم تصویر خودم را ببینم، مثل آینه میماند!»
برفین از جا بلند شد و دوباره با سرعت حرکت کرد، این بار توانست بایستد و به زمین نخورد. یک قدم سریع برداشت ولی… باز هم روی یخها سر خورد!
بقیه که دیدند برفین چطور روی یخ سر خورد، از این کار خوششان آمد؛ همگی شروع کردند به دویدن روی برکهی یخزده! بعضیها چندین بار به زمین خوردند، ولی باز هم بلند میشدند و میدویدند.
خانم سنجابی هم از این بازی خوشش آمد و با سنجابکها شروع کرد به لیز خوردن!
قورباغه با تعجب به سنجابکها نگاه میکرد که ناگهان صدایی از یخهای روی برکه شنید… صدای چه بود؟!
خانم سنجابی گفت: «سنجابکها! سریع از روی برکه بیایید کنار! یخ روی برکه دارد میشکند!»
همه خود را از روی برکه کنار کشیدند. نرمین که آرامتر میدوید، هنوز روی برکه بود که یخ زیر پایش شکست و داخل برکه افتاد!
همه نگران نرمین شدند…
قورباغه با یک شیرجهی بلند خودش را درون برکه انداخت و به نرمین کمک کرد تا از آب بیرون بیاید.
لباسهای نرمین خیس شده بود و از سرما میلرزید. خانم سنجابی و دوستانش کمک کردند خودش را خشک کند. پرزی که یک دست لباس همراه داشت، لباسش را به نرمین داد تا بپوشد.
همه از قورباغه تشکر کردند. قورباغه هم گفت: «نیازی به تشکر نیست. من باید از شما تشکر کنم که کمک کردید یخ روی برکه بشکند تا بتوانم در آن شنا کنم! من به سرمای آب عادت دارم…»
سنجابکها از قورباغه خداحافظی کردند و به سنجابستان برگشتند.
این گردش، بهترین اردوی سنجابکها در جنگل بود.