❄️ میز کار مربیباغچه‌ی ما زمستان پیش ۲

هفته اول

بهمن۰ فعالیت • ۰ هدف آموزشی • ۰ ابزار

قصه‌ی هفته

قصه‌ی این هفته

جستجو در شهر

برفین بعد از کلی بازی، از سنجابستان به خانه برگشت. خیلی گرسنه‌اش بود، گفت: «سلام مامان! ناهار چی داریم؟» مامان ساجر گفت: «سلام، خسته نباشی! امروز ناهار خورش بلوط داریم!» برفین گفت: «مامان! آخه دیروز و پریروز و اصلاً کل این هفته، غذاهای بلوطی داشتیم! نمی‌شود یک غذای گردویی یا فندقی درست کنی؟» مامان ساجر گفت: «اگر می‌خواهی غذای گردویی درست کنم، باید بروی و یک درخت گردو پیدا کنی. شاید چندتایی گردو هنوز روی درخت‌ها باشد.» برفین که نمی‌دانست درخت گردو کجاست، فکری به ذهنش رسید؛ اینکه به شهر برود و از آنجا یک خوراکی خوشمزه پیدا کند. چون دیده بود آرش برای پنجره‌ی خانه‌شان از شهر شیشه آورده است، فهمید که در شهر همه‌چیز پیدا می‌شود. در راه شهر، دوستش دم‌دراز را دید. دم‌دراز هم همراهش شد و دو نفری به سمتی که همیشه آرش از آن‌جا می‌آمد حرکت کردند تا اینکه به شهر رسیدند. چند نفر از آدم‌ها وقتی این دو سنجابک را دیدند، جیغ زدند و فرار کردند! ولی یکی از آدم‌ها نزدیک آن‌ها آمد. برفین و دم‌دراز فهمیدند که آن آدم می‌خواهد آن‌ها را بگیرد، برای همین سریع فرار کردند! از توی یک لوله رد شدند و رسیدند به یک کوچه‌ی خلوت. سرِ آن کوچه، یک سطل زباله‌ی بزرگ بود و نزدیکِ سطل، یک ساندویچِ نصفه افتاده بود. برفین دستی روی شکمش کشید و به دم‌دراز گفت: «وای چه بوی خوبی دارد! حتماً خیلی خوشمزه است!» دم‌دراز به او گفت: «نه برفین! نخور! ما تا حالا از این غذاها نخوردیم، شاید برایمان خوب نباشد.» برفین گفت: «پس صبر کن، توی این سطلِ بودار را نگاه کنم!» برفین پرید روی سطل و دید کلی چیز در آن است؛ بعضی‌شان بوی بدی می‌دادند و بعضی‌شان بوی خوب! برفین چیزی را که بوی خیلی خوبی می‌داد برداشت. بچه‌ها فکر می‌کنید چه بود؟ یک پوست شکلات بود که هنوز کمی شکلات به آن چسبیده بود! برفین آن را برداشت و لیس زد و گفت: «وای چقدر خوشمزه است! من عاشق این سطلِ بودار شدم!» دم‌دراز هم وقتی این حرفِ برفین را شنید، پرید روی سطلِ زباله. در همین لحظه، یک آدم به سطلِ زباله نزدیک شد… فکر می‌کنید چه کسی بود؟ آرش بود! آمده بود تا زباله‌های خانه را در سطل بیندازد. وقتی برفین را دید، خیلی تعجب کرد و گفت: «شما این‌جا چه کار می‌کنید؟ نباید از این‌ها بخورید، این‌ها کثیف هستند!» مرغ مینای روی دوشِ آرش حرف‌های او را برای سنجابک‌ها تکرار کرد. برفین پرسید: «چرا نباید بخوریم؟» آرش گفت: «چون این‌ها غیربهداشتی هستند. شما دنبال چه می‌گردید؟ اصلاً چرا به این‌جا آمده‌اید؟» برفین گفت که به دنبال یک غذای خوشمزه به این‌جا آمده‌اند. آرش گفت: «چند لحظه صبر کنید، فکر می‌کنم توی خانه چند تا گردو داشته باشیم.» رفت و بعد از چند دقیقه برگشت. چند تا گردو و یک وسیله‌ی کوچک به برفین و دم‌دراز داد و گفت: «بهتر است سریع‌تر به جنگل برگردید. از این به بعد هر موقع با من کاری داشتید، سوت بزنید؛ یعنی توی این وسیله فوت کنید! خانه‌ی ما نزدیک است، شاید بتوانم پیش شما بیایم.» برفین و دم‌دراز به خانه برگشتند و گردوها را به مامان ساجر دادند تا برایشان خورش گردو درست کند.

فایل صوتی موجود است

فعالیت‌های هفته(۰)

برای این هفته فعالیتی ثبت نشده.
برای فعالیت‌های این هفته ابزار خاصی ثبت نشده.