موجود عجیب
پرسنج صبح زود به سمت سنجابستان حرکت کرد.
در راه، صدایی عجیب از پشت بوتهها شنید. اول کمی ترسید، ولی با خودش گفت: «هر موجودی که باشد، موجود بزرگ و خطرناکی نیست، چون حتماً کوچکتر از بوتههاست وگرنه من از اینجا میدیدمش!»
بعد کمی جلوتر رفت و دید یک موجود کوچک و عجیب لابهلای بوتهها گیر کرده؛ موجودی که نمیدانست چیست! با خود گفت: «شاید یک بچهسنجابک است که گم شده!»
آن را برداشت و به سنجابستان برد تا شاید با کمک خانم سنجابی بتواند مادرش را پیدا کند.
وقتی به سنجابستان رسید، خانم سنجابی هنوز نیامده بود و فقط نرمین و برفین آنجا بودند.
پرسنج گفت: «سلام بچهها! من یک بچهسنجابک پیدا کردم که مادرش را گم کرده است!»
و آن را به دوستانش نشان داد.
نرمین گفت: «سلام! مطمئنی سنجابک است؟ چون پایش شبیه سنجابکها نیست! شاید یک بچهخرگوش باشد!»
برفین گفت: «به نظر من نه سنجابک است و نه خرگوش! چون خرگوشها دو گوش بلند دارند ولی این گوش ندارد. شاید یک بچهروباه باشد!»
دُمدراز که از راه رسیده بود، صحبتِ برفین را شنید و گفت: «به نظر من بچهروباه نیست، چون روباهها دندانهای تیزی دارند ولی این دندان ندارد! شاید یک نوع پرنده است!»
نرمین گفت: «حق با دمدراز است، این دندان ندارد. پس چه موجودی میتواند باشد؟ بیایید از پرزی هم بپرسیم، دارد از درخت بالا میآید!»
پرزی از راه رسید و نرمین ماجرا را برایش تعریف کرد.
پرزی گفت: «به نظر من یک بچهجغد است!»
برفین گفت: «نه! نمیتواند بچهجغد باشد، چون جغدها پر دارند ولی این موجود عجیب پر ندارد!»
بالاخره خانم سنجابی از راه رسید و گفت: «سلام به سنجابکهای مهربان! صبحتان بخیر! چه خبر؟»
پرسنج گفت: «سلام خانم! من در راه این موجود عجیب را پیدا کردم. اول فکر کردم بچه سنجابک است، نرمین گفت شاید بچهخرگوش باشد، برفین گفت ممکن است بچهروباه باشد، دمدراز میگوید این یک پرنده است و پرزی هم فکر میکند شاید یک بچهجغد باشد. به نظر شما چه موجودی است؟»
خانم سنجابی جلوتر آمد و خوب به آن موجودِ عجیب نگاه کرد و گفت: «بله، من هم فکر میکنم یک نوع پرنده باشد، ولی فکر نمیکنم که جغد باشد! پرسنج! این بچه را از کجا پیدا کردهای؟»
پرسنج گفت: «در راهی که به سنجابستان میآمدم، پشت یک بوته نزدیک خانهمان پیدایش کردم.»
خانم سنجابی گفت: «بیایید با هم به آنجا برویم، حتماً مادرش نگرانش شده!»
همگی پشت سر پرسنج حرکت کردند تا به آن بوته برسند.
وقتی رسیدند، پرسنج گفت: «دقیقاً از همینجا پیدایش کردم!»
خانم سنجابی گفت: «باید بفهمیم از کجا به اینجا آمده!»
پرزی گفت: «درست است! پرندهها روی درخت لانه میسازند، نه روی زمین!»
خانم سنجابی گفت: «بله درست است! نرمین! تو چه حدسی میزنی؟»
نرمین گفت: «صبر کنید… فکر کنم… آهااا! شاید از بالای درخت پایین افتاده!»
خانم سنجابی گفت: «آفرین! من هم فکر میکنم همین اتفاق افتاده!»
بعد همگی به بالا نگاه کردند.
پرسنج که سریعتر از بقیه بود، با سرعت به بالای درخت رفت و گفت: «پیدا کردم! لانهاش اینجاست!»
یک لانهی کوچک لابهلای شاخههای درختان وجود داشت که بهسختی از پایین دیده میشد.
در همین لحظه یک کبوتر آمد، بر روی لانه نشست و با نگرانی به اطراف نگاه کرد.
خانم سنجابی گفت: «زود باش پرسنج! این جوجهکبوتر را به لانهاش برسان!»
کبوتر که جوجهاش را دید، از سنجابکها تشکر کرد و گفت: «رفته بودم غذا پیدا کنم و برایش بیاورم، بعد که برگشتم دیدم نیست. خیلی نگران شدم و به دنبالش رفتم. ممنون که جوجهی من را نجات دادید! اگر شما نبودید، معلوم نبود تا حالا چه اتفاقی برایش میافتاد!»
سنجابکها خوشحال از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، به سمت سنجابستان بازگشتند.
پرزی در راه برگشت زیر لب زمزمه میکرد:
پرندهها روی درخت لونه میسازن مثل تخت،
جوجهها اونجا میشینن، منتظر مامان میمونن.