درخت تکانی
مامان ساجر و نرمین مشغول خوردن صبحانه بودند و برفین هنوز از خواب بیدار نشده بود.
مامان به نرمین گفت: «لطفاً برو برادرت را بیدار کن که امروز قرار است درختتکانی کنیم.»
نرمین بلند گفت: «آخجان! درختتکانی!»
مامان ساجر گفت: «من داخل خانه را تمیز میکنم، تو و برفین هم بقیهی درخت و اطرافش را تمیز کنید.»
بعد از صبحانه، نرمین و برفین کار را شروع کردند؛ ابتدا روی شاخههای درخت میپریدند و گرد و خاک درخت را بلند میکردند. بعد رفتند سراغ زبالههایی که لابهلای شاخهها گیر کرده بود؛ چند تا کیسهی پلاستیکی بود که انسانها فراموش کرده بودند با خود ببرند. همه را برداشتند بهجز یکی. یکی از آن کیسههای پلاستیکی به یک شاخهی خیلی نازک گیر کرده بود.
هر دو میدانستند که اگر روی آن شاخه بروند، میشکند یا خم میشود و به زمین خواهند افتاد. برفین راهی پیشنهاد داد: «بیا یک بلوط پرتاب کنیم و با آن کیسهی پلاستیکی را پایین بیاوریم.»
نرمین رفت و چند تا بلوط آورد. اولی را خودش پرتاب کرد اما بلوط بالای شاخهای دیگر گیر کرد. دومی را برفین پرتاب کرد؛ بلوط دوم افتاد داخل کیسه و آنجا گیر کرد. سومی و چهارمی و پنجمی… همهی بلوطها بالای درخت یا داخل کیسهی پلاستیکی گیر کردند.
برفین گفت: «من چندتایی فندق دارم.»
رفت و فندقهایش را آورد. یکی برفین پرت میکرد و یکی نرمین، اما هیچکدام نتوانستند کیسه را از روی درخت پایین بیاورند تا اینکه فندقها هم تمام شد…
نرمین کمی فکر کرد و گفت: «موافقی از ابزار بابا سنجار استفاده کنیم؟»
برفین گفت: «فکر بدی نیست.»
نرمین رفت و یک اَرّه از میان ابزار بابا سنجار آورد و آن را به برفین نشان داد. مطمئن بود که دیگر مشکل حل خواهد شد.
برفین اَرّه را گرفت و به آن نگاه کرد، بعد با دقت به آن شاخه نگاه کرد و اَرّه را به سمت کیسهی پلاستیکی پرتاب کرد و اَرّه هم داخل کیسه گیر کرد!
نرمین گفت: «چرا اَرّه را پرتاب کردی؟ من میخواستم بگویم با آن شاخهی نازک را اَرّه کنیم و ببریم!»
برفین گفت: «باید هرطور شده کیسه را پایین بیاوریم، با یک چیز سنگینتر. بلوط و فندق سبک هستند.»
نرمین گفت: «من فکر بهتری دارم.»
رفت و با یک چهارپایه برگشت. آن را به برفین داد و پرسید: «میدانی باید چه کاری با آن بکنی؟»
برفین چهارپایه را گرفت و آن را به سمتِ بالای شاخه پرت کرد، و چهارپایه هم بالای شاخه گیر کرد!
نرمین گفت: «چرا این را هم پرتاب کردی؟ باید از آن بالا میرفتیم!»
در همین لحظه صدایی از بالا آمد.
نرمین گفت: «مراقب باش! از زیر شاخه بیا کنار!»
همین که برفین از زیر شاخه کنار آمد، همهی چیزهایی که روی شاخهی نازک گیر کرده بود به پایین ریخت. اَرّه و فندقها و بلوطها کیسه را سنگین کرده بودند و کیسهی سنگینشده، شاخهی نازک را خم کرده بود و باعث شد که هرچه روی شاخه گیر کرده بود، به پایین بریزد.
اینطور بود که خانهتکانی یا همان درختتکانی سنجابکها با موفقیت به پایان رسید!