جای خالی خانم سنجابی
خانم سنجابی هر روز صبح از خواب بیدار میشد و لباس میپوشید و به سنجابستان میرفت. از درخت سنجابستان که بالا میرفت، کلاس را مرتب میکرد و منتظر سنجابکها مینشست. یک کتاب از کتابخانه انتخاب میکرد و برای سنجابکها قصه تعریف میکرد، تخته را پاک میکرد و به گلدانهای کلاس آب میداد. با پرزی یک شعر میخواند، با برفین دنبالبازی میکرد، با نرمین در مورد زیباییهای جنگل صحبت میکرد، برای دمدراز و پرسنج خاطرات کودکیاش را میگفت و آنها هم خاطراتشان را تعریف میکردند.
یک روز صبح، بیشتر بچهها به سنجابستان آمده بودند ولی هنوز خانم سنجابی نرسیده بود.
پرزی، دختر خانم سنجابی از راه رسید و گفت: «مامانم امروز مریض شده، برای همین نمیتواند امروز به سنجابستان بیاید و از من خواست که این خبر را به شما بدهم.»
و بعد خداحافظی کرد و به خانه برگشت. پرسنج گفت: «حیف شد! حالا باید چه کار کنیم؟»
دمدراز گفت: «میتوانیم به خانه برگردیم!»
برفین گفت: «شاید هم بتوانیم خودمان اینجا بازی کنیم!»
نرمین گفت: «ولی بدون خانم سنجابی و پرزی خوش نمیگذرد.»
برفین پرسید: «پس باید چه کاری انجام دهیم؟»
نرمین گفت: «بذار فکر کنم… آهااا! چرا اینبار ما نرویم پیش خانم سنجابی؟»
پرسنج گفت: «من درخت خانم سنجابی را بلدم! پشت سر من بیایید!»
دمدراز گفت: «بهتر نیست چیزی همراه خودمان ببریم؟ مثلاً یک گل یا خوراکی!»
نرمین جواب داد: «گل که در این فصل پیدا نمیشود ولی من کمی کیک گردویی در کیفم دارم!»
برفین هم گفت: «مامان سنجار برای من هم کیک گردویی گذاشته است.»
دمدراز گفت: «من هم کمی کیک فندقی در کیفم دارم.»
پرسنج گفت: «من هم یک کیک بلوطی دارم!»
سنجابکها کیکها را کنار هم گذاشتند و به راه افتادند. وقتی رسیدند، خانم سنجابی از دیدن سنجابکها خیلی خوشحال شد. دمدراز با کیک از خانم سنجابی پذیرایی کرد. نرمین در مورد زیباییهای جنگل که در راه دیده بود برای او گفت. برفین که میدانست خانم سنجابی نمیتواند با او دنبالبازی کند، پیشنهاد داد که بهجایش گل یا پوچ بازی کنند. پرسنج هم خاطرهی مریض شدنش را تعریف کرد.
پرزی هم این شعر را خواند:
از وقتی مهمون اومد
مامانی خوشحال شده
الهی زود خوب بشه
هرکی که بیحال شده