❄️ میز کار مربیباغچه‌ی ما زمستان پیش ۲

هفته چهارم

اسفند۰ فعالیت • ۰ هدف آموزشی • ۰ ابزار

قصه‌ی هفته

قصه‌ی این هفته

خداحافظی با زمستان

برف‌ها آب شده بودند و خرس‌ها از خواب زمستانی بیدار شده بودند. چند گیاه در نزدیکی سنجابستان از زیر خاک رشد کرده بودند. نرمین از خانم سنجابی پرسید: «این‌ها چی هستند؟ چطور سبز شده‌اند؟» خانم سنجابی گفت: «این سبزه‌ها بلوط هستند، اگر بزرگ شوند به درخت بلوط تبدیل می‌شوند.» برفین گفت: «کاش به درخت گردو یا فندق تبدیل می‌شدند! چون بلوط به اندازه‌ی کافی داریم!» خانم مربی گفت: «هر دانه‌ای که در خاک مناسب قرار بگیرد و به اندازه‌ی کافی آب و نور به آن برسد، سبز می‌شود، به‌خصوص الان که نزدیک فصل بهار هستیم. هر کس از شما می‌تواند یک دانه در جنگل بکارد.» نرمین و برفین از سنجابستان برمی‌گشتند که در راه آرش را دیدند. آرش گفت که آمده از آن‌ها خداحافظی کند چون قرار است به سفر برود و چند هفته‌ای نمی‌تواند سنجابک‌ها را ببیند. یک هدیه‌ی خداحافظی هم برای سنجابک‌ها آورده بود. فکر می‌کنید چه چیزی؟ یک عدد گردو! آرش گفت: «ببخشید، همین یک دانه در خانه باقی مانده بود!» برفین از آرش پرسید: «تو می‌دانی چطور می‌شود درخت گردو کاشت؟» آرش گفت: «نه! ولی یک کتاب در مورد کاشت گیاهان مختلف دارم.» بعد، یک کتاب از کوله‌پشتی‌اش خارج کرد و به کمک مرغ مینا به سنجابک‌ها توضیح داد که چطور باید دانه‌ی گردو را کاشت و از آن مراقبت کرد. آرش گفت: «باید بروم، پدر و مادرم منتظرم هستند.» سنجابک‌ها برای آرش دست تکان دادند و با او خداحافظی کردند. نرمین گفت: «کاش ما هم می‌توانستیم چیزی به آرش بدهیم.» برفین گفت: «من فکری دارم! بیا این دانه را بکاریم، اگر از آن مراقبت کنیم به درخت گردو تبدیل می‌شود. بعد می‌توانیم کلی گردو به آرش هدیه بدهیم!» نرمین گفت: «فکر خوبی است. حالا کجا بکاریم؟» برفین گفت: «نزدیک جاده! درخت‌های آن‌جا خیلی کم شده است.» هر دو به راه افتادند و یک چاله به اندازه‌ای که در کتاب آرش گفته بود کندند. تنها گردویی که داشتند را داخل خاک گذاشتند و بعد روی آن خاک ریختند. نرمین گفت: «خب! حالا چطور به این دانه آب بدهیم؟» برفین گفت: «فکر این‌جایش را نکرده بودم!» نرمین گفت: «بیا از بابا سنجار کمک بگیریم.» رفتند و موضوع را به بابا سنجار گفتند. بابا سنجار گفت: «خیلی کار خوبی کردید! بیایید من برایتان یک سطل چوبی درست کنم تا بتوانید با آن از رودخانه آب بیاورید.» بابا سنجار یک سطل برایشان درست کرد. نرمین و برفین هر روز کنار رودخانه می‌رفتند و یک سطل آب تا کنار جاده می‌بردند. هر موقع برفین خسته می‌شد، نرمین سطل را می‌گرفت و همین‌طور سطل آب را جابه‌جا می‌کردند تا به لب جاده می‌رسیدند. چند روزی این کار را تکرار کردند ولی چیزی از توی خاک درنیامده بود و سنجابک‌ها داشتند ناامید می‌شدند. تا اینکه یک شب برفین در خواب دید در جنگل مشغول حرکت است، یک درخت گردوی خیلی بزرگ را دید که تا آسمان بالا رفته و همه‌ی سنجابک‌ها دارند روی آن بازی می‌کنند. وقتی بیدار شد به نرمین گفت: «من یک خواب دیدم! شبیه خوابی که تو دیده بودی!» نرمین گفت: «خواب همان درخت؟» برفین گفت: «بله! همان درخت جادویی که تا آسمان بالا می‌رفت و سنجابک‌ها روی آن بازی می‌کردند.» نرمین گفت: «شاید ربطی به دانه‌ای که کاشته بودیم داشته باشد!» دوتایی با سرعت به سمت رودخانه رفتند و سطلشان را پر از آب کردند. وقتی که به دانه رسیدند، چیزی را دیدند که خیلی خوشحالشان کرد! فکر می‌کنید چه چیزی دیدند؟ دیدند که یک چیز قشنگ و سبزرنگ از زیر خاک بیرون آمده… نرمین و برفین هم‌زمان با خوشحالی فریاد زدند: «جانمی جان! درخت گردوی جادویی!»

فایل صوتی موجود است

فعالیت‌های هفته(۰)

برای این هفته فعالیتی ثبت نشده.
برای فعالیت‌های این هفته ابزار خاصی ثبت نشده.