برفین گم می شود
نرمین و برفین از سنجابستان برگشتند و همینطور که روی برفها راه میرفتند با هم صحبت میکردند. برفین گفت: «من جای درخت گردوی جدید را یاد گرفتهام، میخواهم بروم و کمی گردو بیاورم.»
نرمین گفت: «فکر میکنم بهتر است تنها نروی چون ممکن است گم شوی. تازه هنوز چند تا گردو داریم، باید برویم خانه و به مامان ساجر کمک کنیم کارهای خانه را انجام بدهیم و مراقب سنجد باشیم.»
برفین گفت: «من که گم نمیشوم، تو کارهای خانه را انجام بده و من هم میروم و گردو میآورم.»
برفین به راه افتاد و از همان راهی که قبلاً با آرش رفته بود حرکت کرد. رفت و رفت تا اینکه احساس کرد به جایی رسیده که برایش آشنا نیست! مدت زیادی گذشته بود اما حتی به رودخانه هم نرسیده بود! هوا هم داشت تاریک میشد. تصمیم گرفت برگردد ولی حتی نمیدانست از کدام راه باید برگردد. اینجا بود که فهمید گم شده است…
نرمین هرچقدر منتظر ماند، خبری از برفین نشد.
مامان ساجر از نرمین پرسید: «پس برفین کجاست؟ مگر نگفتی زود برمیگردد؟»
نرمین با نگرانی جواب داد: «نمیدانم! او رفته بود از درخت پشت رودخانه گردو بیاورد. نکند گم شده باشد؟!»
مامان ساجر خیلی نگران شد و گفت: «زود برو بابا سنجار را صدا بزن!»
بابا سنجار آمد و گفت: «حالا چطور دنبال برفین بگردیم؟ هوا تاریک شده و چشممان جایی را نمیبیند!»
نرمین جواب داد: «کاش یک چراغقوه داشتیم!»
بابا سنجار پرسید: «چراغقوه دیگر چیست؟»
نرمین گفت: «خودم دیدم که آرش، همان انسانی که با او دوست شدهایم، یکبار از کولهپشتیاش چراغقوهای بیرون آورد که تاریکیها را روشن میکرد.»
بابا سنجار گفت: «چطور باید آرش را پیدا کنیم؟»
نرمین چیزی را از لابهلای وسایل برداشت و گفت: «آرش این وسیله را به ما داده تا هر وقت با او کار داشتیم در آن فوت کنیم ولی من نمیدانم چطور باید این کار را انجام داد.»
بابا سنجار آن را گرفت و محکم در آن فوت کرد. همه گوششان را گرفتند چون صدای سوت خیلی بلندی به وجود آمد! بعد از چند دقیقه، صدای قدمهایی از داخل جنگل شنیده شد… فکر میکنید چه کسی بود؟
آرش بود که زود خودش را رسانده بود و مرغ مینا هم روی دوشش نشسته بود!
نرمین با کمک مرغ مینا به آرش گفت: «برفین خیلی وقت است بهدنبال درخت گردو رفته و هنوز برنگشته! میتوانی کمکمان کنی؟»
آرش در کولهپشتیاش را باز کرد و یک چراغقوه بیرون آورد. بابا سنجار گفت: «زمین را روشن کن، شاید بتوانیم رد پایش را پیدا کنیم.»
آرش چراغ را روشن کرد. همگی ردپایی روی زمین دیدند.
مامان ساجر گفت: «این ردپای برفین نیست، رد پای برفین از این کوچکتر است!»
بابا سنجار ردپایی دیگر پیدا کرد.
مامان ساجر گفت: «مطمئنم این ردپای برفین است!»
همگی با سرعت ردپا را دنبال کردند. رفتند و رفتند تا اینکه به درختی رسیدند. بعد از آن درخت دیگر رد پای برفین دیده نمیشد.
به نظر شما برفین کجا رفته بود؟
سنجابکها بالای درخت را نگاه کردند؛ برفین را دیدند که خودش را لای شاخهای مخفی کرده و از ترس و سرما میلرزید. او از دیدن خانوادهاش خوشحال شد و پایین آمد.
بابا سنجار گفت: «خدا را شکر که برف باریده بود، وگرنه نمیتوانستیم رد پای برفین را پیدا کنیم.»
مامان ساجر گفت: «خدا را شکر که آرش برایمان چراغقوه آورد.»
نرمین گفت: «خدا را شکر که تا حالا حیوانات وحشی به برفین آسیبی نرساندهاند.»
و همه با خوشحالی به سمت خانه برگشتند.
در راه برگشت، برفین با خود فکر میکرد که بهتر است دیگر تنهایی به جنگل نرود.