یک هدیه ی گرم
برفین نفسنفسزنان به خانه رسید و با هیجان به نرمین گفت: «همان پسربچهای که در تله گیر کرده بود، دوباره آمده!»
نرمین با تعجب گفت: «پس فرصت خوبی است که وسیلهاش را پس بدهیم.»
برفین که از دویدن عرق کرده بود، کاپشنش را درآورد و به نرمین گفت: «هوا گرم است، کاپشن لازم نیست.»
نرمین گفت: «ولی من زود سردم میشود، به نظرم لباس گرم بردار، شاید سردت شود!»
برفین جواب داد: «نه، نیازی نیست! بیا زودتر برویم تا پسر نرفته!»
نرمین و برفین دویدند و به پسربچه رسیدند. دیدند که لابهلای برفها دنبال چیزی میگردد. فهمیدند که دنبالِ همان چیزی است که از جیبش بیرون افتاده. آرامآرام جلو رفتند و از بالای درخت، مداد را پایین انداختند.
آرش وقتی مدادش را دید، خیلی خوشحال شد. او میخواست با سنجابکها صحبت کند. گفت: «خیلی ممنونم!»
ولی سنجابکها نتوانستند حرفش را متوجه شوند. نرمین گفت: «ببخشید که وسیلهات را انداختیم.»
اما آرش هم متوجه حرف سنجابکها نشد. چند لحظه همدیگر را نگاه کردند و حرفی نزدند تا اینکه آرش نگاهی به مداد انداخت و فکری به ذهنش رسید. یک دفتر از کولهپشتیاش درآورد و با مداد شروع کرد به کشیدن یک تصویر ساده!
چه چیزی کشید؟ خودش، مدادش و پدربزرگش را که در حال هدیه دادن آن مداد به او بود.
سنجابکها با دقت به نقاشی نگاه کردند.
نرمین به برفین گفت: «فکر کنم این مداد خیلی برایش مهم است!»
برفین در حالی که از سرما میلرزید، سرش را تکان داد و با لرز گفت: «آآررره، خخخیییلللی مهممم!»
نرمین هم میخواست با مداد آرش یک نقاشی بکشد! نقاشی درختی که خانهشان در آن بود را کشید و خودش، برفین، مامان ساجر، بابا سنجار و سنجد کوچولو را کشید که در آن زندگی میکنند و به یک درخت در جنگل اشاره کرد.
آرش متوجه شد که آن درخت، درختی است که خانهی سنجابکها روی آن قرار دارد.
برفین که داشت از سرما میلرزید، به نرمین گفت: «ببیا ززودتر بببرگردیم خخخونه! مممن خخخیلی سسسردمه!»
آرش که از لرزیدن برفین متوجه شد سردش شده، از کولهپشتیاش یک لباس گرم بیرون آورد و آن را روی برفین انداخت.
آرش از اینکه دو دوستِ سنجابی پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود. قبل از رفتن، برفین میخواست لباس آرش را پس بدهد اما آرش با حرکا دستش به او فهماند که لازم نیست آن لباس را پس بدهد و این یک هدیه است!