❄️ میز کار مربیباغچه‌ی ما زمستان پیش ۲

هفته سوم

بهمن۰ فعالیت • ۰ هدف آموزشی • ۰ ابزار

قصه‌ی هفته

قصه‌ی این هفته

رویاهای نرمین

نرمین در جنگل حرکت می‌کرد که به یک درخت متفاوت و بلند رسید که شاخه‌های آن تا آسمان بالا رفته بود! به درخت نزدیک شد و دید شاخه‌های آن پر از میوه است؛ گردوهایی به اندازه‌ی یک نارگیل که پوستشان به‌راحتی شکسته می‌شد! فندق‌هایی که بوی شیرین و خوشمزه‌ای داشتند! بلوط‌هایی به اندازه‌ی یک نارنگی با رنگ طلایی و درخشان! نرمین یکی از گردوها را برداشت و گاز کوچکی زد، مزه‌اش عالی بود! هیچ گردویی به آن خوشمزگی نخورده بود! انگار طعم تمام خوراکی‌های خوشمزه‌ی دنیا را داشت. کنار درخت، یک رودخانه بود که آب تمیز و زلالی داشت. پروانه‌های رنگارنگ روی آب پرواز می‌کردند. نرمین با تعجب و خوشحالی به آن‌ها نگاه می‌کرد. بعد یک صدا شنید؛ این صدا، صدای خنده و شادی سنجابک‌ها بود که از بالای درخت می‌آمد! بالا را نگاه کرد و دید که دوستانش روی شاخه‌های درخت تاب‌بازی می‌کنند و از سرسره‌های بلند به پایین سر می‌خورند! سرسره‌ها از بالای درخت به زمین می‌رسیدند؛ مثل شهربازی بود، اما از شهربازی‌ای که در شهر دیده بود هیجان‌انگیزتر! نرمین با خوشحالی به سمت دوستانش دوید تا همراه آن‌ها بازی کند. اما درست در همان لحظه، صدای آشنای خانم سنجابی را شنید: «نرمین! نرمین! بیدار شو!» نرمین چشمانش را باز کرد و متوجه شد که خواب می‌دیده! کنار دوستانش در سنجابستان خوابش برده بود. چه خواب خوبی دیده بود! دوست داشت دوباره به آن‌جا برگردد، با سنجابک‌های دیگر بازی کند و از آن درخت بالا برود. سرش را از پنجره بیرون برد و به جنگل سفیدپوش نگاه کرد. ناگهان یاد مدادرنگی‌ای افتاد که آرش به او داده بود. مداد را برداشت و شروع کرد به کشیدن درختی که در خواب دیده بود؛ شاخه‌های بلند، گردوهای بزرگ، فندق‌های خوش‌بو، بلوط‌های طلایی… چند دقیقه بعد، برادرش برفین به کلاس آمد و نرمین را دید که مشغول کشیدن نقاشی است. از او پرسید: «چه کار می‌کنی؟» نرمین با هیجان گفت: «یک درخت کشیدم، همان درختی که در خواب دیدم!» برفین به نقاشی نگاهی کرد و با تعجب گفت: «وای! چه نقاشی قشنگی! یعنی واقعاً چنین درختی وجود دارد؟» نرمین کمی فکر کرد و گفت: «نمی‌دانم! شاید چنین درختی در همین جنگل باشد!» بعد خوابی که دیده بود را برای برفین و پرزی تعریف کرد: یک درخت زیبا را در خوابم دیدم چند فندق با پوست از شاخه‌ها چیدم از آن بالا تا پایین سُر خوردم و پریدم برفین با لبخند گفت: «چه خواب خوبی! من هم بعضی وقت‌ها خواب می‌بینم!» بعد، پرزی، برفین و بقیه خواب‌هایی که دیده بودند را برای دوستانشان تعریف کردند.

فایل صوتی موجود است

فعالیت‌های هفته(۰)

برای این هفته فعالیتی ثبت نشده.
برای فعالیت‌های این هفته ابزار خاصی ثبت نشده.