قصهی هفته

جنگل بان
ماهان کولهپشتیاش را در صندوق عقبِ ماشین گذاشت. او از اینکه پدرش دیگر حیوانات را شکار نمیکند، خیلیخیلی خوشحال بود؛ اما از اینکه مجبور بود از جنگل برود، کلی ناراحت بود… دیگر نمیتوانست سنجابکها را ببیند، نمیتوانست با دایکو بازی کند و با سبزی به جنگل دوردورها برود. آقایِ کجکلاه گفت: «وسایلت را جمع کردی ماهان؟ چیزی جا نگذاری پسرم!» ماهان به همهجا خوب نگاه کرد تا وسایلش را جا نگذارد؛ زیر ماشین، لای بوتهها و پشت درختها! همینطور که داشت میگشت، یک دم بلند دید که از پشت درخت بیرون زده! یعنی دم چهکسی بود؟ ماهان صدا زد: «دمدراز؟ تو هستی؟» با این حرف، دمدراز و پرسنج از پشت درخت بیرون آمدند و با ناراحتی به ماهان نگاه کردند. دمدراز زمزمه کرد: «واقعاً داری میروی؟» پرسنج گفت: «نمیشود نروی؟» و چشمهای هردویشان پر از قطرههای اشک شد! ماهان گفت: «خودم هم خیلی ناراحتم، اما پدرم میگوید باید برای نوروز در خانهی خودمان باشیم! تازه دیگر نمیخواهد شکار کند و ممکن است ما هیچوقت به جنگل قصهها برنگردیم!» دمدراز گفت: «نمیشود نروی؟ نمیشود بمانی تا نوروز را باهم جشن بگیریم؟ دل ما برایت تنگ میشود!» ماهان گفت: «دل من هم برایتان تنگ میشود، دوستان خوبم! اما ما دیگر در این جنگل کاری نداریم!» و محکم دمدراز و پرسنج را در آغوش گرفت. وقت رفتن رسیده بود و دل بچهها از این خداحافظی کوچولو شده بود! دمدراز با خودش گفت: «کاش راهی بود که ماهان و آقای کجکلاه اینجا بمانند… اما چه راهی؟» ماهان در ماشین را بست و آمادهی حرکت شدند. دمدراز و پرسنج با ناراحتی برای او دست تکان دادند و ماشین قرمز آقای کجکلاه به راه افتاد. ماهان با ناراحتی به لباسی که سنجابکها برایش درست کرده بودند و در کیفش گذاشته بود نگاه میکرد و حسابی غصهدار شده بود. ناگهان… آقای کجکلاه محکم روی ترمز ماشینش کوبید! ماهان با ترس پرسید: «چی شده بابا؟» آقای کجکلاه به جلوی ماشین اشاره کرد؛ دمدراز و پرسنج جلوی ماشین را گرفته بودند! ماهان سرش را از پنجره بیرون برد و پرسید: «چی شده بچهها؟» دمدراز با خوشحالی زیاد گفت: «فهمیدم! فهمیدم!» ماهان پرسید: «چه چیزی فهمیدی؟» دمدراز جواب داد: «جنگلبان! درست است… جنگل ما شکارچی نمیخواهد، اما یک جنگلبان مهربان لازم دارد! بابای تو میتواند جنگلبان مهربان جنگل قصهها بشود! میتواند مثل تو دوست ما باشد! اینطوری تو هم میتوانی اینجا بمانی!» ماهان به پدرش نگاه کرد؛ انگار آقای کجکلاه هم از این پیشنهاد خوشش آمده بود! روزها گذشت و گذشت… آقای کجکلاه و ماهان بعد از چند روز از تعطیلات عید نوروز برگشتند. آقای کجکلاه هر روز صبح، کلاه سبز جدیدش را به سر میگذاشت، به سبزههای سفرهی هفتسینی که سنجابکها برایش چیده بودند آب میداد، به کودکستان سنجابکها سر میزد و به بابا سنجار در بریدن چوبها کمک میکرد. جنگلِ قصهها با جنگلبانی آقای کجکلاه از همیشه خوشحالتر بود.
روزهای هفته(۷)
پوشش این هفته
- ذوق هنری و زیباییشناسی۲۷٪
- محیطزیست و طبیعت۲۳٪
- مهارتهای حرکتی۲۰٪
- هویت ملی۱۰٪
- صفات اخلاقی و اجتماعی۷٪
- مهارتهای ذهنی۷٪
- مهارتهای زبان فارسی۶٪
- انس با قرآن۰٪
- بهداشت و ایمنی۰٪
- حس دینی و علایق مذهبی۰٪
- روحیه و رفتار عاطفی۰٪
پراکندگی فعالیتها
- کاردستی۵ • ۳۳٪
- خلاقیت۴ • ۲۷٪
- بازی۳ • ۲۰٪
- نقاشی۳ • ۲۰٪
- آواشناسی۰ • ۰٪
- برچسب۰ • ۰٪
- خط چین۰ • ۰٪
- دعا۰ • ۰٪
- علوم۰ • ۰٪
- قرآن۰ • ۰٪
- قصه۰ • ۰٪
- ماز۰ • ۰٪
- منطق ریاضی۰ • ۰٪
