قصهی هفته

سنگ جادویی
امروز که خورشیدخانم از خواب بیدار شد و به جنگل قصهها تابید، پرزی و نرمین تصمیم گرفتند به جنگل بروند و لابهلای برفها دنبال فندق بگردند. همینطور که میدویدند و برفها را کنار میزدند، یک سنگ بزرگ و عجیب پیدا کردند! یک سنگ صورتی که بوی شکوفههای یاس میداد. نرمین گفت: «وای! چه بوی خوبی! چه سنگ عجیبی!» پرزی هم گفت: «حتماً سنگ خیلی گرانی است؛ از آن سنگها که کلاغها خیلی دوستش دارند!» نرمین کمی فکر کرد و گفت: «حتماً سبزی میداند این چیست، او چند سال در دریا زندگی کرده و کلی از سنگها را میشناسد.» و سنگ را برداشتند و پیش سبزی رفتند. سبزی سنگ را که همرنگ پاپیون روی سرش بود، بو کرد و گفت: «انگار یک دستهگل یاس در این سنگ است! میشود مال من باشد؟» نرمین گفت: «مال تو؟ چرا مال تو؟ ما اول پیدایش کردیم!» پرزی هم گفت: «بله، خودم اول بین برفها دیدمش، اصلاً سنگ را پس بده سبزی!» سبزی با ناراحتی گفت: «اما من خیلی دوستش دارم، بگذارید برای من باشد!» نرمین با کمی عصبانیت جواب داد: «نه! همین که گفتم! سنگ را به من بده!» و خواست سنگ عجیب را از دست سبزی بگیرد که سنگ سر خورد و داخل چشمهی آب افتاد! ایوای! نکند سنگ به سر قورباغهها بخورد؟! نکند ماهیها بترسند؟! اما… هیچکدام از این اتفاقها نیفتاد! میدانید چرا؟ چون سنگ شروع کرد به حباب درست کردن! آب چشمه پر از کف و حبابهای صورتی شد و دیگر در چشمه دیده نمیشد! نرمین با تعجب کمی از کفها را روی صورتش مالید. پرزی خندید و گفت:«شبیه شیر جنگل شدی نرمین!» و همگی خندیدند. ماهان که از پشت درخت تمام این اتفاقات را تماشا میکرد، از کار بچهها خندهاش گرفته بود! کمی جلو رفت و گفت:«سلام!» پرزی و سبزی هنوز کمی از او میترسیدند، اما میدانستند که مثل آقای کجکلاه شکارچی نیست و میتوانند با او دوست شوند. پس جواب دادند: «سلام!» ماهان گفت: «آن چیزی که در آب انداختید، صابون من بود! امروز صبح بین برفها گمش کرده بودم!» بچهها با تعجب گفتند: «صابون؟» ماهان گفت: «بله! ما آدمها خودمان را با صابون تمیز میکنیم. صابون واسه تمیزیه پوست، تنش لیزِلیزیه وقتی با آب قاطی شه دشمن میکروبه میشه!» نرمین گفت: «مثل دایکو که به خودش نوک میزند تا تمیز شود!» پرزی هم گفت: «یا مثل گربهی پشمالو که بدن خودش را لیس میزند!» سبزی گفت: «چه چیز خوبی! بیایید آن را بیرون بیاوریم و به ماهان پس بدهیم.» سنجابکها و سبزی تند و سریع دستشان را در آب فرو کردند تا صابون را بیرون بیاورند، اما… صابون نبود که نبود! نرمین با تعجب پرسید: «صابون کجا رفته؟ نکند قهر کرده و نمیخواهد پیش ما باشد!» ماهان خندید و جواب داد: «صابون وقتیتر میشه، کوچیک و ریزتر میشه کف میکنه، حباب میشه، صابونمون تموم میشه! اما باید مراقب باشیم که آن را در چشمه نیندازیم، چون آب چشمه آلوده میشود و حیوانات چشمه هم مریض میشوند. حالا هم نگران نباشید، من باز هم صابون دارم. تازه یک صابون دارم که بوی فندق میدهد! میخواهید آن را ببینید؟» بچهها که دوست داشتند صابون فندقی ماهان را ببینند، به همراه او به سمت ماشین آقای کجکلاه رفتند.
روزهای هفته(۷)
پوشش این هفته
- محیطزیست و طبیعت۳۷٪
- مهارتهای زبان فارسی۱۶٪
- صفات اخلاقی و اجتماعی۱۱٪
- مهارتهای حرکتی۱۱٪
- ذوق هنری و زیباییشناسی۱۰٪
- بهداشت و ایمنی۵٪
- حس دینی و علایق مذهبی۵٪
- مهارتهای ذهنی۵٪
- انس با قرآن۰٪
- روحیه و رفتار عاطفی۰٪
- هویت ملی۰٪
پراکندگی فعالیتها
- خلاقیت۸ • ۵۰٪
- بازی۶ • ۳۸٪
- نقاشی۲ • ۱۳٪
- آواشناسی۰ • ۰٪
- برچسب۰ • ۰٪
- خط چین۰ • ۰٪
- دعا۰ • ۰٪
- علوم۰ • ۰٪
- قرآن۰ • ۰٪
- قصه۰ • ۰٪
- کاردستی۰ • ۰٪
- ماز۰ • ۰٪
- منطق ریاضی۰ • ۰٪
