قصهی هفته

آرزوی برفین
روزهای آفتابی در کودکستان خیلیخیلی قشنگ هستند، چون در کنار بقیهی سنجابکها و دوستان میشود کلی بازی کرد و حسابی خوش گذراند. امروز هم سنجابکها به بازی و شادی مشغول بودند که یک مهمان جدید وارد کودکستان شد. به نظرتان مهمان کودکستان کیست؟ یک خرگوش بازیگوش؟ یک دارکوب مهربان؟ یک گنجشک زیبا؟ نه! مهمان کودکستان، یک پروانهی طلایی خیلی قشنگ بود. بچهها آن پروانه را با خوشحالی و تعجب به همدیگر نشان میدادند. پروانهی طلایی روی تختهی کودکستان نشست و گفت: «سلام سلام! خیلی خوشحالم که به جنگل قشنگ شما آمدم! من آمدم که آرزوهای شما را برآورده کنم!» بچهها با تعجب پرسیدند: «آرزو؟» پروانهی طلایی گفت: «بله! هر نفر یک آرزو! چه کسی اول آرزو میکند؟» دمدراز زودتر از همه گفت: «من! آرزو میکنم یک کولهپشتی خیلی بزرگ داشته باشم تا وقتی با مادربزرگم به گردش میروم، همهی وسایلم در آنجا بشود!» پروانه از روی تخته بلند شد و ویییژ! توی هوا خیلی سریع چرخی زد و یک کولهپشتی خیلی بزرگ و زیبا کنار دمدراز انداخت! بچهها با تعجب به کولهپشتی نگاه کردند؛ باورشان نمیشد که پروانه بتواند همچین کاری کند! پرزی بالا پرید و گفت: «من یک آبنبات خیلی بزرگ میخواهم پروانهی طلایی! آبنباتی که هرچقدر میخورمش، تمام نشود!» پروانه تندی چرخید و آبنبات فندقی پرزی را به او داد، بعد هم کفشهای بزرگی که پرسنج آرزو کرد را به او داد تا بتواند با آنها از روی چالههای خیلیخیلی بلند بپرد. نوبت به آرزوی برفین رسید. برفین به یک توپ بزرگ فکر کرد، بعد هم به یک سبد پر از بلوط… اما نه! او یک آرزوی خیلیخیلی بزرگتر داشت. به نظر شما برفین چه چیزی از پروانهی کوچولو خواست؟ برفین گفت: «من آرزو میکنم یک روباه تند و سریع باشم!» پروانهی طلایی خیلی سریع برفین را به یک روباه ترسناک تبدیل کرد! سنجابکها با دیدن روباه جیغ بلندی کشیدند و از ترس فرار کردند و به همراه پروانهی طلایی پشت درختی قایم شدند. برفین بلند گفت: «من هستم بچهها! برفین! نترسید!» دمدراز گفت: «از اینجا برو روباه کوچولو! ما از تو میترسیم!» برفین داد زد: «اما من روباه خوبی هستم! من دوست شماام! بچههااا!» اما هیچکس جوابش را نداد. سنجابکها از ترس او حتی از پشت درخت هم بیرون نمیآمدند و برفین در کودکستان تنها ماند… پروانهی طلایی گفت: «نرمین! تو تنها کسی هستی که آرزو نکردی، زود باش بگو! میخواهم بروم به جنگل دوردورها و آرزوی بقیه را برآورده کنم!» نرمین با خودش گفت: «چه کنم؟ چیکار کنم؟ چقدر خوب میشد اگر یک کیف جادویی آرزو کنم! یا یک سنجاقسر از جنس بلوط که وقتی روی موهایم میزنم، همیشه بوی بلوط بدهد! اما…» نرمین آرزوی خیلی قشنگی کرد! به نظر شما چه آرزویی؟ نرمین گفت: «درست است که میتوانم هر آرزویی بکنم، اما هر چیزی هم که داشته باشم، بدون برفین خوشحال نیستم! من دلم برفین را میخواهد! آرزو میکنم برفین دوباره یک سنجابک باشد!» پروانهی طلایی آرزوی نرمین را برآورده کرد و برفین دوباره یک سنجابک کوچولو شد و بچهها بدوبدو به کودکستان پیش او برگشتند. راستی! اگر شما در کودکستان سنجابکها بودید، چه آرزویی میکردید؟
روزهای هفته(۷)
پوشش این هفته
- مهارتهای حرکتی۲۸٪
- ذوق هنری و زیباییشناسی۲۲٪
- صفات اخلاقی و اجتماعی۱۳٪
- محیطزیست و طبیعت۱۳٪
- بهداشت و ایمنی۶٪
- حس دینی و علایق مذهبی۶٪
- هویت ملی۶٪
- روحیه و رفتار عاطفی۳٪
- مهارتهای زبان فارسی۳٪
- انس با قرآن۰٪
- مهارتهای ذهنی۰٪
پراکندگی فعالیتها
- خلاقیت۵ • ۳۱٪
- بازی۴ • ۲۵٪
- نقاشی۴ • ۲۵٪
- کاردستی۳ • ۱۹٪
- آواشناسی۰ • ۰٪
- برچسب۰ • ۰٪
- خط چین۰ • ۰٪
- دعا۰ • ۰٪
- علوم۰ • ۰٪
- قرآن۰ • ۰٪
- قصه۰ • ۰٪
- ماز۰ • ۰٪
- منطق ریاضی۰ • ۰٪
