قصهی هفته

وسیله عجیب
سبزی مثل هر روز آرامآرام در جنگل قصهها قدم میزد و برگهای خوشمزهی درخت همیشهبهار را گازگازی میکرد که ناگهان… تق! حواسش نبود و لاکش به یک چیز خیلی بزرگ کوبیده شد. با شنیدن این صدا دایکو تندتند بال زد و پیش او آمد و گفت: «ای وای! سبزی! صدای تو بود؟ دردت گرفت؟» سبزی با لبخند گفت: «باز هم یادت رفت دایکو؟ من لاک دارم، لاکم که درد نمیگیرد!» و هر دو با هم خندیدند. دایکو با تعجب به چیزی که سبزی به آن خورده بود نگاه کرد و پرسید: «این دیگر چیست؟» شما فکر میکنید آن وسیلهی عجیب چه بود؟ موافقید از سنجابکها بپرسیم؟ پس بیایید صدایشان کنیم: «آهای آهای سنجابا، زودی بیاید به اینجا!» نرمین، برفین، دمدراز و پرسنج دویدند و دویدند تا به سبزی و دایکو رسیدند. آنها هم با دیدن آن وسیلهی عجیب حسابی تعجب کردند. نرمین گفت: «وای خدای من! این دیگر چیست؟» برفین گفت: «شبیه یک کودکستان بزرگ است!» دمدراز لبخندی زد و گفت: «من میدانم چیست! من قبلا با مادربزرگم خیلیجاها رفتهام و کلی از اینها دیدهام! اسم این وسیله، ماشین است.» همگی با تعجب گفتند: «ماشین؟» دمدراز دوباره جواب داد: «بله! انسانها سوار آن میشوند و به جاهای دوردور میروند، آخه آنها مثل ما سنجابکها سریع نیستند و مثل دایکو هم بال ندارند!» سبزی گفت: «یعنی میتوانیم با ماشین مثل دایکو پرواز کنیم؟» دمدراز گفت: «نه! برای پرواز باید سوار هواپیما بشویم!» دایکو پرسید: «با هواپیما میتوانیم در دریا سفر کنیم؟» دمدراز جواب داد: «نه! برای رفتن داخل دریا باید سوار کشتی یا قایق بشویم. با ماشین و اتوبوس هم میتوانیم در جادهها سفر کنیم.» پرسنج گفت: «خوشبهحال آدمها! کاش ما هم میتوانستیم سوار ماشین بشویم!» ناگهان نرمین که حسابی ترسیده بود فریاد زد: «ب… ب… بچهها… آن… آنجا را ببینید!» بچهها به جایی که نرمین اشاره کرده بود نگاه کردند. همگی از ترس جیغ زدند و به کمک هم تندتند بالای درخت رفتند. به نظرتان آنها چه دیده بودند؟ آنها آقای کجکلاه را دیدند که به همراه ماهان داخل ماشین خوابیده بود. بچهها حسابی از آقای کجکلاه میترسیدند! ماهان خمیازهای کشید و آرامآرام از ماشین پیاده شد. با دیدنِ بچهها لبخندی زد و وقتی دید آنها به ماشین قرمزرنگشان نگاه میکنند، گفت: «دوست دارید سوار ماشین ما بشوید و چند تا بوق بزنید؟» بچهها دوست داشتند سوار ماشین بشوند، اما میترسیدند آقای کجکلاه شکارشان کند! دایکو گفت: «نه! ما نباید سوار ماشین شکارچی بشویم! بیایید از اینجا برویم!» بچهها هم با دایکو موافق بودند و همگی تند و سریع از آنجا رفتند. ماهان از اینکه حیوانات از پدرش میترسیدند حسابی ناراحت بود. با خودش گفت: «ایکاش بتوانم با همهی سنجابکها و بقیهی بچهها دوست بشوم!»
روزهای هفته(۷)
پوشش این هفته
- مهارتهای زبان فارسی۳۷٪
- صفات اخلاقی و اجتماعی۱۶٪
- محیطزیست و طبیعت۱۶٪
- روحیه و رفتار عاطفی۱۱٪
- ذوق هنری و زیباییشناسی۱۰٪
- حس دینی و علایق مذهبی۵٪
- مهارتهای حرکتی۵٪
- انس با قرآن۰٪
- بهداشت و ایمنی۰٪
- مهارتهای ذهنی۰٪
- هویت ملی۰٪
پراکندگی فعالیتها
- خلاقیت۷ • ۴۴٪
- بازی۵ • ۳۱٪
- قصه۲ • ۱۳٪
- کاردستی۱ • ۶٪
- نقاشی۱ • ۶٪
- آواشناسی۰ • ۰٪
- برچسب۰ • ۰٪
- خط چین۰ • ۰٪
- دعا۰ • ۰٪
- علوم۰ • ۰٪
- قرآن۰ • ۰٪
- ماز۰ • ۰٪
- منطق ریاضی۰ • ۰٪
