قصهی هفته

مهمان جنگل
امروز در جنگل قصهها، زمین و درختها سفید شده بودند، چون برف زیادی باریده بود و همهی جنگل سرد و سفید بود. دایکو، دارکوبی که تازگیها به کودکستان سنجابکها میرود و با آنها دوست شده، سریع به خانه میرفت تا یک چای درختی بخورد و حسابی گرم شود. اما ناگهان صدای فریاد بلندی را شنید: «کمک… کمک… آخ پام!» دایکو با خودش گفت: «چی؟ صدای یک انسان؟ نکند آمده به شکار ما؟» اما وقتی کمی بال زد و پایینتر رفت، دید یک پسربچه در تور بزرگی گیر کرده و برعکس از درخت آویزان شده! پسربچه که خیلی هم ترسیده بود، صدا زد: «کمکم کنید! آهای! کسی اینجا نیست؟» دایکو دوست داشت به پسر کمک کند، اما چطور؟ تصمیم گرفت سبزی، تنها لاکپشت کودکستان را به کمک بیاورد. سبزی با دیدن پسر توی تور گفت: «من این پسر را میشناسم! اسم او ماهان است، پسر آقای کجکلاه! همان شکارچی که بعضی وقتها مجبوریم از دستش فرار کنیم و کودکستان نرویم! فکر میکنم این تور هم یک تله باشد که پدرش برای ما گذاشته، اما حالا ماهان توی آن گیر کرده!» دایکو تندتند بالهایش را تکان داد و گفت: «پس نباید به او کمک کنیم، باید از اینجا برویم!» سبزی جواب داد: «اما… هوا خیلی سرد است، ماهان مریض میشود!» دایکو گفت: «اگر وقتی داریم به او کمک میکنیم آقای کجکلاه از راه برسد چه؟ اگر شکارمان کند چه؟» سبزی کمی فکر کرد و گفت: «بیا از سنجابکها کمک بگیریم. اینجوری اگر آقای کجکلاه از راه برسد، میتوانیم به کمک سنجابکها تندتند بدویم و از اینجا برویم!» دایکو گفت: «فکر خوبی است، بیا صدایشان کنیم!» و با هم صدا زدند: «آهای آهای سنجابا، زودی بیایید به اینجا!» باد صدای دایکو و سبزی را به سنجابکها رساند. دمدراز و پرسنج و پرزی بدوبدو لباس گرم پوشیدند و پیش آنها آمدند. پرسنج گفت: «ما چطور به یک انسان که اینهمه از ما بزرگتر است کمک کنیم؟» دمدراز گفت: «من از او میترسم، اگر مثلِ پدرش شکارچی باشد چه؟» اما پرزی با مهربانی گفت: «نه! او فقط یک پسر کوچولو است! ما سنجابکها دندانهای خیلی تیزی داریم. میتوانیم طنابها را بجویم و ماهان را پایین بیاوریم.» هر سه تا سنجابک تندوتند بالای درخت رفتند و طنابها را گازگازی کردند. یکویک… دوودو… سهوسه… طناب پاره شد و تور روی زمین افتاد و ماهان بالاخره توانست از تور بیرون بیاید. سنجابکها و دایکو و سبزی یک طرف ایستاده بودند و ماهان هم طرف دیگر نشسته بود. آنها به هم نگاه میکردند و هیچکس چیزی نمیگفت. ماهان کوچولو یک قدم به بچهها نزدیک شد و آنها یک قدم عقب رفتند. ماهان گفت: «باید بروم و به پدرم بگویم!» دایکو با ترس پرسید: «به پدرت چه بگویی؟» پرسنج گفت: «نکند به پدرش بگوید به شکار ما بیاید!» اما ماهان حرفش را اینطور ادامه داد: «بروم و بگویم که حیوانها آنقدری که او میگوید وحشتناک نیستند!» و بدوبدو از بچههای کودکستان دور شد.
روزهای هفته(۷)
پوشش این هفته
- مهارتهای حرکتی۲۴٪
- محیطزیست و طبیعت۲۱٪
- صفات اخلاقی و اجتماعی۱۸٪
- ذوق هنری و زیباییشناسی۱۶٪
- مهارتهای زبان فارسی۸٪
- روحیه و رفتار عاطفی۵٪
- حس دینی و علایق مذهبی۳٪
- هویت ملی۳٪
- بهداشت و ایمنی۲٪
- انس با قرآن۰٪
- مهارتهای ذهنی۰٪
پراکندگی فعالیتها
- بازی۶ • ۳۸٪
- خلاقیت۴ • ۲۵٪
- کاردستی۴ • ۲۵٪
- دعا۱ • ۶٪
- نقاشی۱ • ۶٪
- آواشناسی۰ • ۰٪
- برچسب۰ • ۰٪
- خط چین۰ • ۰٪
- علوم۰ • ۰٪
- قرآن۰ • ۰٪
- قصه۰ • ۰٪
- ماز۰ • ۰٪
- منطق ریاضی۰ • ۰٪
ملزومات این هفته
- ×۵چسب
- ×۳قیچی (ایمن)
- ×۳ندارد
- ×۲پارچه
- ×۲توپ
- ×۲رنگ
- ×۲مداد
- ×۲یک نایلون متری یا سفره ی لیز
- «انگشتر یه بچه.» «اسمش چیه اون بچه؟»
- «بذار یه دور بچرخم تا اسمشو بگم من.»
- بدون ابزار
- بطری خالی آب
- بقیه جواب می دهند:«انگشتر کی هستی؟»
- پنبه
- پودر کاکائو
- چاقو پلاستیکی
- چاقوی اسباب بازی یا یک بارمصرف
- چشم عروسک
- چوب
- حیوان پلاستیکی
- دکمه
- شعری که کودکان با هم
- شکر
- شیر
- عکس های حاج قاسم عزیزمون
- قابلمه
- کاغذ رنگی
- کاموا
- گل بهداشتی
- لیوان یک بارمصرف
- ماشین
- ماکارونی دراز پخته شده
- موتور اسباب بازی
- میز
- هر نمونه چفتو یا بازی ساختنی که در دسترس دارید. .
